من و یک سرباز سنی

سرباز سرباز ریزه نیوز

ریزه نیوز : روزها به کندی می گذشتند و دوری از خانواده و فرزندم برایم بسیار سخت و دردناک بود ، هر روز دعا می کردم تا هر چه زود تر دوران آموزشی به پایان برسد و ادامه ی خدمتم را در شهرم ادامه دهم.

سرانجام بعد از ماهها سختی و رنج فراوان در مرکز آموزشی 04 بیرجند ، روز ترخیص فرا رسید و من از خدا می خواستم بیفتم شهر خودم و دوره کدی نباشم !

استرس همه ی وجودم را فرا گرفته بود و نگران آینده بودم ، وسایل هایمان را جمع کرده بودیم و منتظر مسئول امریه ها تا برای همیشه از 04 مرخص شویم، بعد از کلی معطلی جلوی آفتاب سوزان کویر ، استوار با امریه ها از راه رسید ، اسم ها را با صدای بلند همراه با شهر ادامه خدمت می خواند ، تهران ، خاش ، ایرانشهر ، تهران ، اصفهان ، شیراز و ... نفسم بند آمده بود !

محمد سلیمی ...توپخانه - موشک ها و راکت های صحرایی شهید صیاد شیرازی اصفهان ، با ناامیدی امریه ام را گرفتم ، پاهایم بی رمق شده بودند ، یعنی دو ماه دیگه دوری !

روزها گذشتند و با کلی اتفاقات بعد از مدتی تاخیر خودم را به مرکز توپخانه اصفهان معرفی کردم .

وارد آسایشگاه 4 که شدم ، باورم نمی شد ، احسان ، اینجایی ؟

آره داداش اینجام ؟ بفرما خوش اومدی ! وسایلت و  بزار رو تخت بالایی ، کسی اینجا نیست !

احسان حوصله ی هیچی و ندارم ، بزار فقط استراحت کنم !

بدون هیچ حرفی ، یه دست گذاشت رو شونم و آروم گفت محمد ، سخت نگیر !

اما من چطور سخت نمی گرفتم ، اصفهان کجا ؟ من کجا ؟ خانوادم ، پسرم ، نه تلفنی داشتم و نه خبری !دلم بد جوری تنگ شده بود .

روزها می گذشتند و من در کنار احسان راحت با مشکلات کنار آمده بودم و هر وقت دلم می گرفت احسان کنارم بود و با شوخی و خنده ، مشکلات و از یادم می برد .

کافی بود بگم احسان مشکل دارم ، در کمترین زمان ممکن مشکلم و حل می کرد ، با اینکه مثل اکثر سربازان مشکل مالی داشت ، اما همیشه اماده کمک به من و دیگران بود ، هنوز هم نفهمیدم که او این همه مهربانی را از کجا همراه خود داشت .

به خاطر مسئولیتی که داشتم ، صبح ها نمی رسیدم تخت و کمدم را مرتب کنم و در حالی که دوستام در جربان بودند ، اما چند بار تنبیه شدم ، تا اینکه یک روز که از سلف برمی گشتم شوکه شدم ، تختم انکارد بود و کمدم مرتب ، یعنی چه اتفاقی افتاده است ، خودم مرتب کردم ، نه کی مرتب کردم ، یادم رفته حتما خودم مرتب کردم .

روز بعد وقتی این صحنه را دیدم ، داشتم شاخ در می آوردم ، یعنی چی ؟ کی این تختم و مرتب کرده ! دفتر یادداشتم و برداشتم و آماده ی رفتن به کلاس شدم ، از اینکه همه چیز مرتب بود واقعا خوشحال شدم ، تو راهروی آسایشگاه یک دفعه خشکم زد ! احسان با یه جاروی دسته بلند ،وسط راهرو !

(با خنده ) احسان اینجا چکار می کنی ؟

داداش مسخره نکن ! دو روزه اومدم راهرو !

وایی ...احسان هر روز باید اینجا ببینمت !

آره داداش گلم ، اینجا رو طوری نظافت می کنم که حال کنی !

با خنده و درحالی که به جاروی دستش نگاه می کردم ، ازش خداحافظی کردم و رفتم ...

صبح ها از اینکه یه خیر خواه پیدا شده بود و تخت و وسایلای من و مرتب می کرد خوش می گذشت ...

تا اینکه یه روز تصمیم گرفتم به محض اینکه صبحانه را بین سربازان تقسیم کردم سریع برگردم و مچش و بگیرم و ببینم این کیه ؟

وایی خدا ، احسان تویی ، احسان تویی ، برای همین بود که صبحانه نمی اومدی ؟

نه بابا امروز دیدم تختت نامرتبه گفتم کمکت کنم !

بی اختیار مثل فیلمها پریدم بغلش ، داداش ممنون ، داداش دستت درد نکنه ، داداش شرمندم کردی ...

روزها برعکس تصورم به سرعت می گذشتند و تا چشم باز کردم این دوران هم رو به پایان بود !

هرچه رفاقتم با احسان برایم بهترین اتفاق ممکن بود اما برای احسان تبعات بدی همراه داشت و تعدادی از دوستان که دنبال تفرقه و نفاق بودند ، به جرم اینکه احسان با یک شیعه دوست بود از او بریدند و حتی چند نفر از هم محلی هایش نیز تحت تاثیر اطرافیان قرار گرفتند و رابطه ی خود را با احسان قطع کردند .

یک روز که داشت برای نماز آماده می شد ، گفتم احسان حلالم کن ، برات دردسر شدم ! با ناراحتی به من نگاه کرد و رفت برای نماز !

وقتی برگشت ، قیافه اش تغییر کرده بود و می شد فهمید ناراحت است !

احسان چی شده ؟

محمد واقعا از تو توقع نداشتم ، دوستی ما چه ربطی به دیگران داره ؟ درسته من سنی ام و تو شیعه ، اما خودت می دونی تو این مدت تنها چیزی که من بهش فکر نکردم همین قضیه بوده !

از این حرفش بی نهایت خوشحال شدم و ازش معذرت خواهی کردم و گفتم راست می گی بی خیالش ...

دوماه با تمام خاطراتش تمام شد و در حالی که خیلی ناراحت بودیم از هم جدا شدیم ! قول داد که دوستی ما تا آخرش ادامه داشته باشه ...

الان مطمئن هستم ، یک روز من و احسان توی یک سنگر ، با دشمنان اسلام خواهیم جنگید ...

 سنی و شیعه در یک سنگر ، نه ما شیعه و سنی نیستیم ، ما مسلمانیم ، ما با هم برادریم ...

آری من و احسان می جنگیم و نمی گذاریم با اختلاف افکنی سنگرمان را ویران کنند !

همراهان محترم ریزه نیوز از اینکه بدون رعایت نوبت این داستان از دوران خدمت منتشر شد عذر خواهیم ، هر چند در جریان هستید که داستان تازه رسیده است به قسمتی که به حوزه ی اعزام بجنورد رسیده ام این داستان تنها به خاطر هفته ی وحدت خارج از نوبت منتشر شد .ادامه ی داستان ها طبق روال گذشته منتشر خواهند شد .

 

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

نوشتن دیدگاه


درباره ی ریزه نیوز

 

وَ الْقَلَمِ وَ مَا يَسْطُرُونخداوند را شاکریم که نفسی دوباره داد تا شاید  به خود برگردیم.  این سایت به هیچ حزب و گروهی وابسته نیست . ما سعی می کنیم ، بهترین ها را نشر دهیم ، کلیپ های سیاسی و فرهنگی ، مطالب و یادداشت های اختصاصی ، تصاویر و طرح های زیبا و در کنار تمام این مطالب ، سعی بر آن داریم روستای ریزه که در کنار تمام زیبایی اش ناشناخته باقی مانده است و حتی اهالی روستا هم با تمام عظمت این روستای تاریخی را از یاد برده اند .