سخت ترین مسافرت دنیا

اتوبوس اعزام اتوبوس اعزام

 

 

ریزه نیوز : در گذشته نوشتیم ، بعد از اینکه نامه ی وحشت به دستم رسید ، با نا امیدی آماده ی سفر شدم ، هرچند بسیار سخت بود به ناچار موهایم را تراشیدم و با دلی غمگین با پسر خردسالم خداحافظی کردم .

 

با تمام غم و غصه در پارک بش قارداش بجنور نشسته بودم و میلی برای رفتن نداشتم ، با اینکه جوانان زیادی در پارک جمع بودند و منتظر سفر ، اما پارک خلوت و آرام به نظر می رسید حس می کردی کسی حوصله ای برای حرف زدن ندارد ، در تمام عمرم این ساکت ترین تحمعی از جوانانی بود که تا حال دیده بودم .

 

منتظر اتوبوس ها بودیم تا برای اولین بار راهی سفری سخت باشیم ، هوا کم کم رو به گرمی می رفت و ساعت از 8 صبح گذشته بود که از مسئولین نظام وظیفه استان آمدند و بعد از کلی حرف زدن که من هیچ جمله ای را کامل نشنیدم حضور و غیابی صوری انجام شد و با جدیت به قول خودشان توجیه مان کردند .

 

اتوبوس ها از راه رسیدند و جمعیت به سمت اتوبوس ها یورش بردند ، من ته دلم می گفتم این همه عجله برای سفر شدن برای حرکت به کجا ، به کدامین مسافرت ، چرا؟

 

در حالی که رمقی در پاهایم نبود ، خودم را به سمت درب اتوبوس کشیدم و با اخمی به راننده آرام سوار اتوبوس شدم و دنبال یه صندلی خالی ، هر سمت نگاه می کردم همه با سرهای تراشیده به من خیره شده بودند ، عجبا انگار این همه آدم کچل با دیدن من تعجب کرده بودند .

 

رفتم و ته اتوبوس نشستم . همین که اتوبوس به راه افتاد ، من تنها از پنجره به مادر و برادرم که برای بدرقه ام آومده بودند نگاه می کردم و بغض گلویم را می فشرد ، یک لحظه احساس کردم دارم خفه می شوم اما آرام دست تکان دادم تا مادرم متوجه دلگیری ام نشود ،  اتوبوس به راه افتاد .

 

قرار بود از بجنورد به مشهد و از آنجا به بیرجند برویم ، اما سخت بود چون دوباره باید از شهرمان فاروج می گذشتم ! هر چه به فاروج نزدیک تر می شدیم دلم بیشتر و بیشتر می گرفت ، ته دلم دعا می کردم خدایا می شه همین که به فاروج رسیدیم یه بار دیگه پسرم و ببینم ، اما این تنها یک آرزو بود .

 

به آرامی از فاروج گذشتیم و رفتیم و رفتیم ، به ترمینال مشهد که رسیدیم ، فهمیدم  راه بازگشتی نیست ، از اتوبوس پیدا شدیم تا بقیه ی مسیر و تا بیرجند با یک اتوبوس دیگه راه بیفتیم ، هوا بد جوری گرم بود و با کلی الافی اتوبوس بیرجند از راه رسید .

 

هر چه از مشهد دور می شدم علاوه بر دلتنگی ،  کویر و گرمای بیابان های خراسان جنوبی دلهره و ترسم را بیشتر می کرد و می رفت تا کل دلتنگی ها را فراموش کنم و در اندیشه ی تحمل تابستان گرم کویر ...

 

با همین فکر ها خوابم برده بود و به یکباره با صدای راننده از خواب پریدم ، پادگان ...

 

ساعت 9 شب بود که چشمم به سر در پادگان افتاد ، مرکز آموزشی 04 آقا امام رضا (ع) بیرجند ...

 

همراهان محترم تمام آنچه از روزهای گذشته تا به امروز منتشر کردیم تنها مقدمه ای بود بر خاطرات سربازان عزیز ، از این به بعد خاطرات و مشکلات و اتفاقات دوران خدمت و پادگان از آموزشی تا دوره ی کد و یگان را منتشر می کنیم ، شما هم می توانید داستان ها و اتفاقات و عکس های خود را برای ما ارسال نمائید تا در صفحه ی یک سرباز با نام شما منتشر شوند .

 

 

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
  • آخرین ویرایش در جمعه, 26 دی 1393 ساعت 12:27
  • اندازه قلم

نوشتن دیدگاه


درباره ی ریزه نیوز

 

وَ الْقَلَمِ وَ مَا يَسْطُرُونخداوند را شاکریم که نفسی دوباره داد تا شاید  به خود برگردیم.  این سایت به هیچ حزب و گروهی وابسته نیست . ما سعی می کنیم ، بهترین ها را نشر دهیم ، کلیپ های سیاسی و فرهنگی ، مطالب و یادداشت های اختصاصی ، تصاویر و طرح های زیبا و در کنار تمام این مطالب ، سعی بر آن داریم روستای ریزه که در کنار تمام زیبایی اش ناشناخته باقی مانده است و حتی اهالی روستا هم با تمام عظمت این روستای تاریخی را از یاد برده اند .