اولین روز پادگان

در مطالب گذشته خواندیم که از نامه ی اعزام بسیار وحشت کرده بودم و با کلی نا امیدی و ناراحتی ، موهایم را از ته تراشیدم و با پسر کوچکم خداحافظی کردم و  راهی بجنورد شدم تا برای دوره ی آموزشی  اعزام  بیرجند شوم .

ریزه نیوز : هنوز باور نمی کردم ، که به این راحتی قید همه ی خوشی های دوران شخصی بودنم را بزنم  و پشت سیم خاردارهای پادگان کلاغ پر بروم. در همین فکرها بودم که اتوبوس ، در ترمینال مشهد توقف کرد ، "سرکاران عزیز پیاده شین آلان اتوبوس بیرجند میاد" .

هوای ترمینال در اولین روز تابستان بدجوری گرم بود و هوای آلوده و صدای خش دار اتوبوس ها رو مخ بود .

بعد از یکی دو ساعت الافی بلاخره یه اتوبوس کهنه و قدیمی از راه رسید ، وایی که با دیدن این اتوبوس بیشتر نا امید شدم و با ناراحتی از روی نیمکت سبز رنگ ترمینال بلند شدم و با دلی پر لنگ لنگان از پله های اتوبوس بالا رفتم و ته اتوبوس نشستم .

خسته و ناراحت بودم و حوصله ی هیچ کس ، حتی هم صندلی ام را هم نداشتم ، سرم را روی شیشه ی اتوبوس گذاشته بودم و بیرون را نگاه می کردم ، بغض راه نفس کشیدنم را بسته بود و احساس خفگی می کردم .

تا چشم کار می کرد بیابان بود و بیابان ، زمین صاف و شنی و فقط بوته های خشک خار بودند که به دل این کویر خراسان جنوبی زینت داده بودند ، با خودم می گفتم خدایا من تو این هوای گرم کویری چگونه این دوران سخت آموزشی و تحمل کنم ، هرچه جلوتر می رفتیم و به بیرجند نزدیک تر می شدیم بیشتر نا امید می شدم و از امدن به خدمت بیشتر پشیمان می شدم .

در همین فکر ها خوابم برد .

"بلند شین آقایان پادگان ، 04 بیرجند ، سریع باشید ".

همین که پیاده شدم ، با دیدن سردر پادگان انگار یه ظرف آب سرد رو سرم خالی کردند ، دژبان ها ایستاده بودند و در حالی که هوا تاریک بود اما داخل پادگان روشن روشن بود .

وسایلم را برداشتم و برای رفتن و برگشتن دو دل بودم ، برگردم ؟ بروم داخل ؟ اما در این بیابان بی در و پیکر کجا می رفتم .

فقط گفتنم خدایا خودت کمکم کن .

به خط شین ، اولین دستوری که داده شد ، همین بود به خط شین ، به خط شدیم که دژبان با عصبانیت گفت ، لیسانس ها چب ، فوق دیپلم ها برن راست ، با ناراحتی و بغض رفتم سمت چپ !

بشین پاشو شروع شد ، فوق دیپلم ها را بردن داخل و ما ماندیم بیرون درب پادگان ، یکی هنوز زیر گوشم زمزمه می کرد هنوز دیر نشده فرار کن ، اما دل به دریا دادم و رفتم صف جلو و خیره شدم به دژبان ، بشینید ، بشینید ، از اینکه لباسم خاکی نشه ، می خواستم سرپا بمونم که دژبان دوباره انگار برده گرفته باشه گفت می گم بشین . چاره ای نبود نشستم و تو دلم کلی بد و بیراه نثارش کردم .

بعد از یه یک ساعتی که رو مخ راه رفتند و الکی الافمان کردند و تمام وسایل ها رو بازدید کردند ، ما رو بردن داخل ، باز بشین پاشو شرع شد و نزدیک ساعت ده شب بود که هنوز بشین پاشو می رفتیم .

بلاخره یه گروهبانی اومد و عصبانیت به ما فرمان به چپ چپ داد و ما را با خط و صف منظمی  برد .

وایی پادگان چقد بزرگ بود ، یه ده دقیقه ای پیاده روی کردیم و بالاخره روبروی گردان سه که مخصوص لیسانس ها بود رسیدیم . حدود یه ساعتی هم ما را اینجا الاف کردند و الکی در تاریکی شب نشستیم و منتظر افسر جانشین گردان شدیم تا بیاد و تکلیف ما رو روشن کنه . ساعت حدود یازده شب بود که افسر جانشین اومدند و کلی بشین پاشو با ما کار کردند و من که رمقی نداشتم ، ته دلم می گفتم بمیر که حقته ، گفتم نیام ، چه اشتباهی کردم .

گرسنه بودیم ، از صبح تا آلان چیزی نخورده بودیم و فکر می کردیم یه سفره ی رنگی انتظار ما رو می کشه ، اما چیز عجیبی شنیدیم ، از شام خبری نیست ، برید گروهان 6 تا فردا صبح !

شام ، گرسنه ام ، چکار می کردم ، وارد آسایشگاه که شدم ، گفتم من اینجا نمیرم و سکته نکنم خیلی خوبه !

وسایلها رو پرت کردم زیر تخت و دراز کشیدم  ، داشتم از گرسنگی می مردم و خوابم نمی برد ، در حالی که قیافه ی پسرم مدام رو به رویم می امد به خواب رفتم .

همراهان محترم داستان بعدی پذیرش و اولین روز رسمی خدمت ، منتظر اتفاقات جالب و خواندنی پادگان باشید .

این مورد را ارزیابی کنید
(2 رای‌ها)

نوشتن دیدگاه


فیلم های ریزه نیوز

درباره ی ریزه نیوز

 

وَ الْقَلَمِ وَ مَا يَسْطُرُونخداوند را شاکریم که نفسی دوباره داد تا شاید  به خود برگردیم.  این سایت به هیچ حزب و گروهی وابسته نیست . ما سعی می کنیم ، بهترین ها را نشر دهیم ، کلیپ های سیاسی و فرهنگی ، مطالب و یادداشت های اختصاصی ، تصاویر و طرح های زیبا و در کنار تمام این مطالب ، سعی بر آن داریم روستای ریزه که در کنار تمام زیبایی اش ناشناخته باقی مانده است و حتی اهالی روستا هم با تمام عظمت این روستای تاریخی را از یاد برده اند .