سربازی از جنس یک بانو

  • چهارشنبه, 13 اسفند 1393 ساعت 13:57

 

چادرش خاکی ، صورتش نیلی ، پهلویش شکسته بود ، نوزادش غرق خون  ، راستی  تکیه گاهش تنها یک کودک بود ، می گویند کوچه های مدینه هم پر از نامرد بود !

 

ریزه نیوز : مدینه پر از هیاهو شده بود ، یکی کف می زد ، یکی داد می زد ، کوچه ی شیر خدا را قرقش کرده بودند ، نقشه ی شومی داشتند ، گویا برای فتح فدک آمده بودند ، داستان که به علی ختم می شد ، لحظه به لحظه حلقه ی محاصره تنگتر می شد !

 

تیغ ها بر ولایت می کشیدند ، یکی هم از خشم علی ، دندان ، به دندان می کشید  !

 

فاطمه  که شرایط را بر علی دشوار می دید ، چادرش سر کرد و پشت در برای دفاع از حریم ولایت ایستاد  ، پشت در که رسید تصورش بر این بود که به حرمت دخت نبی ، بی اجازه کسی در نمی گشاید !

 

اما ، اما ، از لای در بیرون را که دید ، برای مظلومیت علی آهی کشید ، وقتی که شنید ، ارباب قنفذ ، دستور جمع آوری هیزم می دهد !

 

درب خانه ی ولایت که اتش گرفت ، یکی با لگد ، چون داعشی ها ، بر درب خانه ی ولی خدا زد ، زهرا که لای در و دیوار ماند ، شیطان هم شرمش گرفت !

 

علی هرگز ندید ، میخ در با پهلوی زهرایش  چه کرد ، همین که یاغیان در را گشودند ، علی را تنهای تنها میان خانه دیدند ، یکی دشنام یکی بی حرمتی می کرد ، ارباب قنفذ هم چشم گرد می کرد !

 

 طناب را بر گردن حق نهادند ، علی را با بی ادبی هر سو می کشیدند !

 

علی را کجا می برید ؟ مگر من مرده باشم !

 

همین که دیدند ، تنها سرباز ولایت یک بانوی جوان است ! فهمیدند برای این زن یک غلاف شمشیر کافی است ! با غلاف بر بازوی زهرا می زدند ، بی شرفان ، دست او را از علی مرتضی کوتاه کردند .

 

زهرا که بر زمین افتاد ، علی را با طناب میان کوچه های مدینه به اسارت می بردند ، مردمان مدینه هم از پشت بام ها تماشا می کردند ، جالب که عده ای در مسجد در رکوع و سجده بودند  !  یکی آن طرف تر قرآن حفظ می کرد ، پیرمردی هم گویا تفسیر قرآن می کرد، همسایه ی مسجد هم قران کتابت می کرد !

 

 ، همین که رسیدند به مسجد ، دیدند و  شنیدند ، دوباره سرباز ولایت خودش را به تنهایی به مسجد رسانده ...!

 

از ترس نفرین  زهرا ، علی را لحظه ای راحت گذاشتند !

 

گویا همه چیز به خیر گذشت ، اما همین که زهرا به کوچه ی تنگی رسید ، یکی سد راهش شد ، وایی زهرا با سیلی نقش زمین شد ، حسن چون پروانه ای به گرد مادر ، تاب و توانش به ته رسید ، فقط می گفت ، تو را خدا نزن ، تو را خدا نزن ، بیا اینم فدک ! کاری نکن بگم بابای من بیاد ...!

 

چادر مادر غرق در خاک بود ، تکیه گاهش گاهی حسن ، گاهی دیوار ، صورتش گرچه نیلی بود ، اما زمزمه اش فقط این بود ، خدا کند که علی امشب بیاید ...!

 

یا صاحب زمان پس کی می آیی ؟

تا انتقام سیلی مادر بگیریم ؟

 

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
  • آخرین ویرایش در چهارشنبه, 13 اسفند 1393 ساعت 14:24
  • اندازه قلم

نوشتن دیدگاه


محصولات پرفروش

درباره ی ریزه نیوز

 

وَ الْقَلَمِ وَ مَا يَسْطُرُونخداوند را شاکریم که نفسی دوباره داد تا شاید  به خود برگردیم.  این سایت به هیچ حزب و گروهی وابسته نیست . ما سعی می کنیم ، بهترین ها را نشر دهیم ، کلیپ های سیاسی و فرهنگی ، مطالب و یادداشت های اختصاصی ، تصاویر و طرح های زیبا و در کنار تمام این مطالب ، سعی بر آن داریم روستای ریزه که در کنار تمام زیبایی اش ناشناخته باقی مانده است و حتی اهالی روستا هم با تمام عظمت این روستای تاریخی را از یاد برده اند .